هنگامه (ه -ن -گ-ا-م-ه )

 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
 

 

 

در خستگی روحم به تو می رسم

در شبی که بی من نیستی

نیلوفر وار در من می پیچی

و من چونان تشنه ای در تو غرق می شوم

و لبانم در عطشناکی عشق؛ چونان کویر تفتیده ای ست

در شبنم واژه گان لبان تو

شب تا بی انتهایی زمان امتداد می یابد

ومن و تو تا بی انتهایی خواستن  یگانه می شویم

آنگاه که تو سکوت را با سر انگشتانت بر پوستم می شکنی

من چونان فریادی در درون خود منفجر می شوم

آه ای بی گفتگو در پس تکلم

مرا به چشمان آسمانیت بسپار

تا آن هنگام که   ابری از وجوت بر من سایه افکند

و بعد این تن خسته در آغوش تو

تا صبح خواب سبزه زاران را خواهد دید

و پس آنگاه

 صبح بر تن خسته من وتو خواهد تابید


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 


 انگار کن رها می شوی از جایی که به آن متعلقی و میروی نمی دانی تا کی و تا کجا.

انگار کن زمان را گم میکنی و ساعت دروغی بیش نیست.

انگار کن آسمان هم طلوع و غروبش بهم ریخته. و تو مثل غریبه ها راه میروی و مبهوت ِ چهره ای بهت زده ای.

بازگشتی هست یا نه؟! نمی دانی 


نه اینکه ندانی، نمی خواهی که بدانی

 


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 

چقدر سخت میشه نوشتن حتی از خود نوشتن , دل نوشته , چرند نوشتن و ......  انگار یه جادوگر نامرئی  اجازه نمیده و میخواد قلم رو از چنگم در بیاره . گذشته رو ورق میزنم , طعم گس  لحظه های دلتگی , مزه مزه   , تمام دل نوشته هام  رو تو تقویم هنری سال های قبل حک میکردم . دلخوری ها , دق دلی ها اشک ها  بی وفایی ها ... گاه میشد  که اشک و جوهر قلم طوفانی به پا میکردند که هیچ میرزایی نمیتونست بخوندش . بنویس دخی بنویس  , آخ که چه سخته نوشتن و قتی بغضی داری  و دیگه مثل گذشته قلم به دادت نمیرسه غم ها رو از رو دوشت برداره , سبک شی  , تازه شی و دو بار تولد ... و روزی تازه ... و من , دوباره عاجزم از نوشتن چقدر غریبه ایی با من , چقدر غریبه شدیم با هم و چه دوریم . همراه شو تا گذشته و آینده رو بسازیم . مادر بزرگ چشم هاشو بسته بود روز های آخر کم سو بود چشاش و قتی درد قلبش عاجزش میکرد چشماشو میبست تا چیزی نبینیم . بشینید دختر کوچولو های من  میخوام قصه پسر پادشاه رو بگم  . یکی بود  یکی نیود ... دخترکم بنویس این داستان ها رو یه روز که من نبودم  بخونیش بیادم و من کودکانه مینوشتم ... . آه که چه زود دیر میشود . ماه ها و سال ها مثل برق و باد میگذرند و ما فسیل میشیم یا که اسیر دنیای ماشینی و ته مانده های روح پاک کودکیمان را هم از دست میدهیم .

 

نازنینم  جز دل نوشته چی میتونم  با تو بگم  اما مدت هاست دل نوشته هام اسیر پول و جدل های .... و عشق  رنگ باخته و خستگی , خستگی .....

دلتنگ دلتنگ حک کردن راز های دلم روی تن پاک و مهربونت . باز روزی  دیگر باز دلتنگ باز منتظر پشت پنجره  ماشین ها رو میشمارم  تا او برسد با یک بغل لبخند   تیک تاک ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها را می بلعم  9-10-11-....5   دیگه محال بیاد و باز آغوشت رو باز میکنی و با یه بغل بغض و گلایه به سراغت میام و مینویسم و مینویسم ............   و خالی میشم .

بوی خاک همه جا رو گرفته . اخرین اشک هام رو دو سال پیش برات ریختم و خداحافظ  دو دوست صادق و همیشگی ام

خسته ام , دلم یه پناه گرم میخواد قدحی آرامش , هست ؟؟؟؟

چشمانم را میبندم 1-2-3   شاید روزی......  رویایش .....  به خوابم بیاید .


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

صدایت از دور آمد که :
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست
و هیچ جز شنیدن در من نیست و باقی چه فرقی دارد


 
 
http://www.img4up.com/up2/525745.jpg
نویسنده : هنگامه - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

عشق که آمد شحنه ها بودند و من حصاری شدم. دست می کشیدم تا تو و تو پیش می آمدی تا حصار. نگاهت خاطره خاک خورده مرا تازه کرد و دروغ نباشم، نه اینکه از ابتدا این بودم با تو که امروزم!
تو ذره ذره پیش آمدی تا پشت پرچین ها. باغ پر شد از شکوفه، باغ پر شد از هوای تازه به نگاهی از تو.
زنبق ها را چیدند
تو بنفشه کاشتی
شاخه ها شکست در باد 
تو صبورانه پیوند زدی
من شاهد همه لحظه های تو
و بهانه های آدم بودنت
که انتظارت را صبر سر آمده بود. روی لحظه های من نشسته ای و لحظه هایت را می سوزانی، می دانم و می دانی. تو بگو پایانی هست؟ گاه به چشم انداز دور نگاه می کنم  
ابری است همه دور دستها ابری و مه آلود. شب پیش آمده و خورشید را شرم حضور است
شب را بگو سحر در راه است؟

و این سکوت را انتهایی است؟
عرق سوز آفتابم
می آیی سایه بید؟
می آیی ابر بارانی؟

بغض تو را کجا جا دهم؟
و نبودت را؟
زد و بندهای زندگی بهم می ریزد مرا و نگران تو می شوم گاه و بی گاه و بی پناهی ات آزارم می دهد. که من هستم و توان دست گیری تو نیست!
بساز با این روزها و روزگار
بیاموز زندگی کردن را که چاره ای نیست.
بیاموز که عشق را عاشق باشی نه معشوق را، میان این دو فاصله هاست. دنیا را آنگونه ببین که عشق می خواهد.
نمیدانم اگر آن باشم که تو هستی می توانم آن باشم که می گویم!
سخت است به یقین سخت. اما اگر پذیرفته ام باید باشم.
پنجره را باز کن و هوای باغ را نفس بکش. در نزدیکترین فضای ممکن خانه ای ساخته ای که چشم بچرخانم تو می آیی. کاش سیب را چرخی دیگر بود از آسمان تو تا دستان من.
گاز بزنم و بدهم به تو که نقش به جا مانده را داغ لبهایت کنی.


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

دلتنگیهایم را در صندوقچه دلم می گذارم،

شاید تصویر یادها از خاطرم برود.

اما نه....

هنوز عطر تو در فضای خیالم موج می زند.

امواج خیالم سهمگین و دریای رؤیایم طوفانی است.

من از صدای خروشان امواج می ترسم.

من از ذورق وجودم که بر روی این امواج،

سرگردان و متلاطم،

هر دم به گوشه ای رانده می شود واهمه غرق شدن دارم


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
 

شکستم و سوزاندم . آتش که زبانهکشید دود شدی و سیاه می رفتی تا دوردست ها .خاطرات را هم دود کردم وبارانمی سرود . حالا دیگر با باران نمی آیی از لحظه های تشنه دیدار .نه بوی گل ونه نیلوفر . انگار که دستی کشیده ای روی همه رنگ ها که سیاه شوند و دودی . وهر چه  سپید ببینم باز هم سیاه و سیاه روبروی من است هر آنچه از تست . و همه خیالهایی که به بغضنگهداشتم دیگر نیست که هنوز لحظه ای از نیاز توام که دلتنگیهای شبانه ات را به طلوع من سر میکنی که هستم بی آنکه دوست داشتن ام تکراری شود که نیلوفرانه می پیچم که در تنهایی هایت خاطره من است و بودنم تمام است که هر جا  با شم سایه به سایه همسفرم . که عطر نفس های توام .

اندیشیده ام زیاد این روزها سردی تو . حالا در این سال گشتی که  می شناسمش ، همه دردهای آن روزها و بی خبری ها گل می شود  که بگیرم روی تو و لحظه هایمان تا زیر دیوار زندگی بماند تا بپوسد همه چیز .گذشته از ما جدا نیست اما میبینی که میشود آنقدر کمرنگ شود که انگار نبوده ونیست . دود شود و برود که دسترسی به آن نباشد . از چه میترسی از اتهام ؟! از خودن ؟!  از من ؟! رها کن تمام این مجنون بازی ها زا . دلی نیست دیگر که بشکند یا جانی که فدا شود .

چه را باور کنم؟ چاره ما چیست جز همین وقتی در خلوت دلم همنمی شود صدا زد تو را . نه میشود ماند و نه رفت . همسفر بودندور را باور کنم ؟! خاطره ات راخیس نگهدارم آنقدر که گند بزند ؟

میدانی من و تو هم نمی شد ما شویم تنها سردرگم مانده بودیم. تمام شدنش بهتر تا بنشینی به امیدی واهی. کجای راه باشیم چه سود وقتی کوچه بن بست است. تو بگو شیرین و دلنشین تو بگو زیبا، اندیشه انتها ما را میکشت. مگر میشود شب و روز خدا را عوض کرد ؟ انگار کن تقدیر ما نبود نشستن زیر سایه بید و قسمت کردن ماه و بوسیدن ستاره ها و این قصه های کم رنگ و شیرین. امید بستن به آینده محال و رؤیا ها دوام ندارد و در آینده اگر هم بیاید دیگر تازه نیستم که حسی باشد برای عاشقی کردن. حالا تو هر چه بگویی مهم نیست دیگر باور نمی کنم، دیدم که آنچه باور کردم چگونه دود شد.سخت است فانوس دست بگیری و دنبال نور بگردی. باور داشتم که زندگی دیر و زود ندارد تو بگو یک لحظه زندگی، همان مرا بس است حالا اگر آخرین نفس ام باشد.

کاش حرف های خودم باورم شود . که بتوانم به شب بسپارم تورا ونمیرم . تلخ گفتن سخت است ؛ میدانم که این یکی را از من باور میکنی .

 


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
 

پنجره را باز می کنی و سرک می کشی. نگاهت می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها و به تمسخر می گیرد حضور هر غریبه ای را در این وانفسای زندگی. پنجره را باز می کنی و سرک می کشی، خیس و بارانی، انگار همه آسمان. ابرهای تکه تکه که به کشیده رعد ها قطره می شوند و می چکند. دستهایم را کاسه می کنم زیر قطره های زندگی و سر می کشم طعم تمام هستی را. غریبه ها سردند و تو گرم از پنجره سرک کشیده ای روی مور مور تن من


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 

خیابان گردی می کنم با همه کم صبری ام. صدای آدمها آزارم می دهند و کوچه ها می چرخند روی پاهایم.
طراوت لای انگشتهای بهار یخ زده انگار.
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.
آمده ام اینجا کنار حرم و پای رفتنم نیست مثل خوابهایم. تو بگو این بغض میخ شده روی دیوار دلم را کجا ببرم؟  به هزار چیز از تو گریختم به هیچ از من مگریز.
تمام این سالها تو به راه بودی و فرض کن من بیراهه. تو با او و من دربدر. تو همه و من هیچ ...
بگو اینهمه نگفتن را چه کنم؟
مانده ام که تو برانی ام؟!
صدایی شده ام کور و بی انعکاس و اینهمه حاصل همه داشته های تست و نداشته های من.
حالا چه تفاوت می کند کجا نفس بکشم ؟
روزها با تو ام و بی تو. تو نه می خوانی ام و نه می شناسی. می دانی در دستهایم چه پنهان کرده ام؟
وقتی تمام من دیوار شد  بی هیچ روزنه ای،  برای بازگشتن دیر است دیر!
چه بی تابم و هر لحظه دور میشوم از سایه دروغین خود. دست و پای مهربانی می زنی و من پنجره ام را بسته ام با دستهای تو. چقدر آرام چقدر بی صدا می روند شکوفه ها به دست باد و هذیانهای من شده اند مثل نیاز.
بهار هم سکوت می کند آرام می گذرد بر روزهایم.
اینجا در زادگاهم چقدر خیابانها نا آشنا هستند و من غریبه با تمام دنیا.
کسی دستهایم را گره زده. کسی همه روزهایم را بریده و من بی خیال همه چیز شده ام رها در بهار سالی که می آید و می دانم آبستن اتفاقاتی است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. کاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را که با رقم زدن دستهایش عجیب آشنایم. کاش بیایند لحظه ها و بگذرند.
پدر می گفت دلتنگ که می شوی سری به مرده ها بزن. به او سر زدم ساکت مانده بود زیر سنگ سردش و حتی صورتم گرم باران نشد. نگاه می کردم به خطوط مبهم روی سنگها و هیچ حادثه ای در خاطرم نمانده بود از گذشته.
گم کردن لحظه ها باز تکرار می شوند و چیزی مثل بختک می افتد روی عقربه ها، سیاه و سنگین.
به داد خود نمی خواهی برسی؟


 
 
 
نویسنده : هنگامه - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
 

حس بومرنگ در من است
دورِ دور
نزدیک ِ نزدیک
-----
حس روزهای اول تست که ریشه دواندی و نشستم در تمام لحظه های تو. حالا پس از این یلدایی که سالها را در خود جا داد میایی مثل بومرنگ. من بهت زده ام و نمی دانم چه باید کرد. دور بمانم و هیچ نگویم که توانم نیست. پیش آیم مثل همیشه هراس این سالهای یلدایی مرا میگیرد. که نکند دوباره تو آن شوی که نباید و من ...بمانم
نیلوفرانه من که خشک شدی و دوباره جان گرفته ای و از من روان میشوی تا خورشید دیگر با من چنان مکن که چنین شوم. نمیدانم در من چه میگذرد و من چه کسی را در خود دارم اینگونه ناتوان و در انتظار. تاوان شبهای یلدایی است یا سرپیچی من از او
همه چیز در هم پیچیده و دل فقط به او دارم و رحمت بی انتهایش در این شبهایی که از ذکرش هم محروم شده ام.
به هم میبافم در تنهایی خویش و ناتوانی و گوشه نشینی

 


 
 
← صفحه بعد