پنجره را باز می کنی و سرک می کشی. نگاهت می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها و به تمسخر می گیرد حضور هر غریبه ای را در این وانفسای زندگی. پنجره را باز می کنی و سرک می کشی، خیس و بارانی، انگار همه آسمان. ابرهای تکه تکه که به کشیده رعد ها قطره می شوند و می چکند. دستهایم را کاسه می کنم زیر قطره های زندگی و سر می کشم طعم تمام هستی را. غریبه ها سردند و تو گرم از پنجره سرک کشیده ای روی مور مور تن من
خیابان گردی می کنم با همه کم صبری ام. صدای آدمها آزارم می دهند و کوچه ها می چرخند روی پاهایم.
طراوت لای انگشتهای بهار یخ زده انگار.
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.
آمده ام اینجا کنار حرم و پای رفتنم نیست مثل خوابهایم. تو بگو این بغض میخ شده روی دیوار دلم را کجا ببرم؟ به هزار چیز از تو گریختم به هیچ از من مگریز.
تمام این سالها تو به راه بودی و فرض کن من بیراهه. تو با او و من دربدر. تو همه و من هیچ ...
بگو اینهمه نگفتن را چه کنم؟
مانده ام که تو برانی ام؟!
صدایی شده ام کور و بی انعکاس و اینهمه حاصل همه داشته های تست و نداشته های من.
حالا چه تفاوت می کند کجا نفس بکشم ؟
روزها با تو ام و بی تو. تو نه می خوانی ام و نه می شناسی. می دانی در دستهایم چه پنهان کرده ام؟
وقتی تمام من دیوار شد بی هیچ روزنه ای، برای بازگشتن دیر است دیر!
چه بی تابم و هر لحظه دور میشوم از سایه دروغین خود. دست و پای مهربانی می زنی و من پنجره ام را بسته ام با دستهای تو. چقدر آرام چقدر بی صدا می روند شکوفه ها به دست باد و هذیانهای من شده اند مثل نیاز.
بهار هم سکوت می کند آرام می گذرد بر روزهایم.
اینجا در زادگاهم چقدر خیابانها نا آشنا هستند و من غریبه با تمام دنیا.
کسی دستهایم را گره زده. کسی همه روزهایم را بریده و من بی خیال همه چیز شده ام رها در بهار سالی که می آید و می دانم آبستن اتفاقاتی است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. کاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را که با رقم زدن دستهایش عجیب آشنایم. کاش بیایند لحظه ها و بگذرند.
پدر می گفت دلتنگ که می شوی سری به مرده ها بزن. به او سر زدم ساکت مانده بود زیر سنگ سردش و حتی صورتم گرم باران نشد. نگاه می کردم به خطوط مبهم روی سنگها و هیچ حادثه ای در خاطرم نمانده بود از گذشته.
گم کردن لحظه ها باز تکرار می شوند و چیزی مثل بختک می افتد روی عقربه ها، سیاه و سنگین.
به داد خود نمی خواهی برسی؟
حس بومرنگ در من است
دورِ دور
نزدیک ِ نزدیک
-----
حس روزهای اول تست که ریشه دواندی و نشستم در تمام لحظه های تو. حالا پس از این یلدایی که سالها را در خود جا داد میایی مثل بومرنگ. من بهت زده ام و نمی دانم چه باید کرد. دور بمانم و هیچ نگویم که توانم نیست. پیش آیم مثل همیشه هراس این سالهای یلدایی مرا میگیرد. که نکند دوباره تو آن شوی که نباید و من ...بمانم
نیلوفرانه من که خشک شدی و دوباره جان گرفته ای و از من روان میشوی تا خورشید دیگر با من چنان مکن که چنین شوم. نمیدانم در من چه میگذرد و من چه کسی را در خود دارم اینگونه ناتوان و در انتظار. تاوان شبهای یلدایی است یا سرپیچی من از او
همه چیز در هم پیچیده و دل فقط به او دارم و رحمت بی انتهایش در این شبهایی که از ذکرش هم محروم شده ام.
به هم میبافم در تنهایی خویش و ناتوانی و گوشه نشینی
روی تمام آینه ها انگار سیاه است وقتی می نشینی و تصویر آدم ها را میبینی. انگار همه خوشبختی را گم کرده اند. زمان همه چیز را صیقل میدهد و تو آرام میگیری.
گفتی مهم نیست کجایی، مهم این است که هستی
گفتی که باش و نفس بکش
قدم میزنم روی سنگفرش و میدانم هر قطعه اش مروارید خوشبختی من است. نگران بخت من نباش. خوشبختی یعنی همین. یعنی همین که تو احساس کنی پای قدم زدن داری و سنگفرشی هست. یعنی همین روزهای من و تو.
تو... تو...تو
تو هستی یا من اینکه در آینه مقابل تست؟
نمی توانی تصور کنی که آن روزهایی که قلم مو را دستت سپردم تا روی آینه مقابل ات "تو" را تصویر کنی چقدر هراس داشتم. صادق باشم، شک داشتم به توان دستهایت. حالا نگاه کن چه کرده ای ! روبه رویت مینشینم، زانو به زانو و چشم در چشم، بزرگ شده ای به تمام معنی. نگاهت فراتر از آینه مقابل ات میرود. تو از تو این ساخته ای یا من؟
هر چه هست خوب است و عین خوشبختی.
نگران بخت من نباش
من خوشبختم روی همین روزهای کشدار هم خوشبختی است. روی همین شبهای تکرار درد هم خوشبختی است. باور کن این جنگیدن هم خوشبختی است.
امید شده ای. راست بگویم
نه تنها امید من اما انگار فانوسی همه امید ها را نشان گذاشتی از نور. این است که حضورت عین خوشبختی است.
حالا از همه سو نور هست و وقتی هست، سایه ای نیست که لحظه ای سیاه شود از من و سنگفرش نیز. جاده هم نور است تا انتها ...
1.
میان چشم های خیس اعتقاد تو و دستهای باز اعتمادت در هروله مانده ام در شک بی پایان. تا به چشمهایت معتقد شوم دستهایت را بسته ای! خفه شده ام در این ابهام و در بهت تو در هراس.
می بینی چگونه حریص کلام تو ام؟ که بگویی " دوستت دارم".
می بینی چگونه لالِ سخنم؟!
دیوارها رقصیدند و دود شدند و رفتند و من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما.
بردی ام روی دار و نفس هایم به شماره که افتاد رها شدم.
پا پس نکش... های... از زیر چوبه دار.
بمان و جان دادنم را ببین. که هر روز به شماره می افتم و باز به نگاهی زنده.
سرم در دَوَرانِ دوران گیج مانده و زخمیِ زخم کهنه خویشم در هم آغوشی دستهای یخی و تن های هوس آلود عرق خیز. دوباره بوی تعفن می آید از لاشه من.
نیستی...نیستی که آب شوم و برویی مثل عشق.
2.
چشم هایم که از من گرفته شد، ماند دو پنجره سیاه که کور سویی از دور سرخ می کردشان و ملتهب. باران میزد شورِ شور و بی امان.
بستم هر دو پنجره را و داغی لبهای تو شد حس وجودشان.
روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...
3.
صدای خنده ها ی پیچیده در گوشهایم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحک. ما بسته این اسنادیم. آویزان و گاه حس می کنی جهان وارونه می شود و معلق اگر نگنجیم در این چهارچوب کذایی!
عمر می آید و لحظه لحظه آب می شود مقابل چشممان بی آنکه درنگ لحظه ها را بسنجیم به ترازوی آتشین. رنگ خاکستری ما رنگ درد گنگی است. تو حس می کنی عمر است عمر تو عمر ما! خیال باطل بودن، روی جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا کجا؟ کدام ما به قربانگاه می رسیم ؟ کدامیک از ما ؟ بگو!
قربانی روزمرگی شده ایم و چه فاصله ایست از این مقتل تا آن قربانگاه. من کجایم؟ تو کجایی؟ ما کجا میخکوب اسناد شده ایم ؟!
چیزی درون من رشد میکند
آویزانم از پا
و در این وانفسای تعلیق، تو دوباره جوانی کرده ای.
به نور تو نگاه میکنم و میبینم که با آنکه باور دارم به خطای تو و ابهام خود باز هم سنگفرش هست و خوشبختی هست.
و حسرت نیست.
که خطایی نبوده.
کاش تو هم آرام باشی مثل من.
مثل چیزی که نمی دانم هست یا نیست.
آرامم با همه احساس های پیشین
با لذت قدم های تند و پر واهمه تا ته کوچه نارنجی. با آرامش و سکوت بی صدای ساعتهای التهاب تو.
آرامم
بسیار هم
جایی خالی نیست، هستی مثل همیشه این سالها. مثل دیروزهای دور و فرداهای دورتر.
هنوز هم می توانم خوابت را پریشان کنم، به چشم بر هم زدنی.
هنوز هم شب تاب ها می آیند و شبها مرا تا گرمای تو میبرند.
آرامم
ناباورانه آرام.
کاش تو هم آرام باشی.
به آرامی من و چیزی که از جنس من.
می توانی نقش اش را بکشی روی دیوار؟
مثل لبخند من با آن طره روی پیشانی زیر برق زرورق و دسته موی جوانی.
می توانی بویش را نفس بکشی؟
هست یا ابهامی است در من از فرط نیاز؟
قدم بزن تا امامزاده تنها بی همراه و به همه سالهای خوب بیاندیش
می دانم می نشینی رو به گنبد و خیس میشود پهنای صورتت و باز هم آیه "ای کاش" می خوانی. نمی توانی تصور کنی چه گذشته بر من. می دانی اما فراموش ات شده آشوب من
راه برو روی سنگفرش من که قطعه قطعه سنگ هایش را چیده ام به تجربه دست و دلم. راه برو شاید روزهای پیش رویت دیگر حسرت نباشد و نماند، یا سایه ای از توهم.
خورشید هست همیشه، نور هست مدام، دست و دل ما حجاب بصیرتمان میشود.
به همه درهای بسته سلام می کنی و انعکاس صداست. پنجره بسته ات به هر صدایی باز میشود وحالا هیچ پنجره ای گشوده نیست. نشسته ای درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش. نوارهای قرمز از سقف آویزان مانده اند و با باد در رقص و صورتت را به سیلی خود سرخ می کنند. دریچه ای گشاده رو به نور و خورشید تا ارتفاع چهارچوب خوابیده روی زمین. زل زده ای به همین یک کف دست گستردگی اش. عقربه ها را چسبیده ای، آویزانِ لحظه هایِ کشدار، که وزنت گذر زمان را شتاب می دهد گاه و گاه کُند. بیرون هیاهوی این و آن است و تب و تاب زیستن. گاه رهگذری نگاهی به درون تاریکی می کند و با سری خمیده به افسوس میرود. تا تو بیایی سلام کنی بی خبر رفته است. عاجز از هر حرکتی مثل یک لاشه متعفن افتاده ای و گریه بر دیوار بی کسی هم آرام ات نمی کند.
چیزی مثل زنجیر کشیده می شود مدام و صدایش می پیچد، در گذر هر روز حلقه ای بیشتر. بی اختیار می شوی و نوارهای قرمز را پاره می کنی و باز هستند و هستند بی خاصیت، بی نور. کلافه گرمای مرداد. کلافه سر درد، کلافه صدای ازدحام زندگی، کلافه همه حرفهاهمه لجبازیها، کلافه از حضور سنگ، کلافه از حضور دیوارهای بلند، کلافه عشق های بی جرات،عشق های کال، کلافه همه مرزها همه چهارچوبها، کلافه زنجیرهای قدرت، کلافه پاهای چوبین، کلافه بی عرضه گی!
کاغذها نشسته اند روبروی تو و باد می خورند. افتخاراتت درون قاب ها پشت شیشه های براق لبخند تمسخرند. و دل خسته تر از آنکه بشکند.
به چه کار می آیند اینهمه قاب، وقتی تو عاجزی از بودن خویش.
من خسته ام از همه این تکرارهای نافرجام. من از دستهای خود می ترسم. اینجا همه چیز بوی خون می دهد و رگها می ترکند. تمام سرم پر از فریاد است. پر از تکه های زنجیر. پر از سلولهایی که گم شده اند نا پیدا و از جایی ورای چشم ها مرا می خورند و له می کنند. من همه روزها می خندم به شبهای تار و اینک توانم نیست. نوارهای قرمز می رقصند. دیوارها سیاهپوش اند و چیزی زیر پوستم ریشه می کند می دود می دود تا سرانگشتها
کجای این آشفتگی ها گم شده ای عزیز دل؟
ستاره ای مقوائی که نشانی از من است در آسمان خیال؟
نگاه انتظار بی پایان تو را تا انتهای کدامین خط بی انتها جستجو کنم؟ و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟
که برای پر کردن روزها و شبان تنهائی خویش دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!
و من چگونه تحمل کنم زیستن زیر سقفی که تو می رانی ام بدان آرام!
بی خیال تو!
باران می زند روی آجرچین حیاط و می خزد تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته. و در فضای کوچک خاک، یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب.
کجای دستهای سرد من رخنه می کنی که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ، گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟
باورم گم می شود در این آشفتگی و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن