+  

به همه درهای بسته سلام می کنی و انعکاس صداست. پنجره بسته ات به هر صدایی باز میشود وحالا هیچ پنجره ای گشوده نیست. نشسته ای درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش. نوارهای قرمز از سقف آویزان مانده اند و با باد در رقص و صورتت را به سیلی خود سرخ می کنند. دریچه ای گشاده رو به نور و خورشید تا ارتفاع چهارچوب خوابیده روی زمین. زل زده ای به همین یک کف دست گستردگی اش. عقربه ها را چسبیده ای، آویزانِ لحظه هایِ کشدار، که وزنت گذر زمان را شتاب می دهد گاه و گاه کُند. بیرون هیاهوی این و آن است و تب و تاب زیستن. گاه رهگذری نگاهی به درون تاریکی می کند و با سری خمیده به افسوس میرود. تا تو بیایی سلام کنی بی خبر رفته است. عاجز از هر حرکتی مثل یک لاشه متعفن افتاده ای و گریه بر دیوار بی کسی هم آرام ات نمی کند. 
چیزی مثل زنجیر کشیده می شود مدام و صدایش می پیچد، در گذر هر روز حلقه ای بیشتر. بی اختیار می شوی و نوارهای قرمز را پاره می کنی و باز هستند و هستند بی خاصیت، بی نور. کلافه گرمای مرداد. کلافه سر درد، کلافه صدای ازدحام زندگی، کلافه همه حرفهاهمه لجبازیها، کلافه از حضور سنگ، کلافه از حضور دیوارهای بلند، کلافه عشق های بی جرات،عشق های کال، کلافه همه مرزها همه چهارچوبها، کلافه زنجیرهای قدرت، کلافه پاهای چوبین، کلافه بی عرضه گی!
کاغذها نشسته اند روبروی تو و باد می خورند. افتخاراتت درون قاب ها پشت شیشه های براق لبخند تمسخرند. و دل خسته تر از آنکه بشکند.
به چه کار می آیند اینهمه قاب، وقتی تو عاجزی از بودن خویش.
من خسته ام از همه این تکرارهای نافرجام. من از دستهای خود می ترسم. اینجا همه چیز بوی خون می دهد و رگها می ترکند. تمام سرم پر از فریاد است. پر از تکه های زنجیر. پر از سلولهایی که گم شده اند نا پیدا و از جایی ورای چشم ها مرا می خورند و له می کنند. من همه روزها می خندم به شبهای تار و اینک توانم نیست. نوارهای قرمز می رقصند. دیوارها سیاهپوش اند و چیزی زیر پوستم ریشه می کند می دود می دود تا سرانگشتها

نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ ها:


+  


کجای این آشفتگی ها گم شده ای عزیز دل؟

ستاره ای مقوائی که نشانی از من است در آسمان خیال؟
نگاه انتظار بی پایان تو را تا انتهای کدامین خط بی انتها جستجو کنم؟ و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟
که برای پر کردن روزها و شبان تنهائی خویش دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!
و من چگونه تحمل کنم زیستن زیر سقفی که تو می رانی ام بدان آرام!
بی خیال تو!
باران می زند روی آجرچین حیاط و می خزد تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته. و در فضای کوچک خاک، یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب.
کجای دستهای سرد من رخنه می کنی که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ، گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟
باورم گم می شود در این آشفتگی و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن

نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٠
تگ ها: